من ترم اخر مهندسی نرم افزارم وبرای یک درس دو واحدی به نام کاراموزی باید می رفتم یه اداره دولتی ۰
من ودوستم چند جا رفتیم که استادمون قبول نکرد وچند جا که استادمون قبول می کرد اونجاها مارونمی خواستند
به پیشنهاد استادمون به یه بانک جدید وشیک تو شهرمون تلفن کردم (جزو ۲بانک مشهور کشوری که چندساله افتتاح شده) وطرف مقابل که تلن روبعداز دوسه بار پاس کاری جوابمو داد معاون بانک بود .اول ازم پرسید بومی سبوارم وایا می تونم هرموقع که نیاز باشه برم ؟؟؟؟ وبعدازمن خواست به هموراه دوستم بریم پیشش که صحبتهامونو بکنیم وبه نتیجه برسیم
موقعی که وارد بانک شدیم وسراغ اقای فلانی روگرفتیم اولش یه نگاه به من ودوستم کرد واهسته گفت :ماشالله
نیم ساعت معطلمون کرد وبعدش گفت:هرکجای دنیا برید باید روابط عمومی خوبی داشته باشید مثلا روابط عمومی کامپیوتر همون صفر ویک های کامپیوتره
تومدت حرف زدنش چشماش می خواست ازحدقه دربیاد
ازبانک که خارج شدم برای خودم واون مرتیکه ۵۰یا۶۰ساله تاسف خوردم
معاون یه بانک نیمه دولتی وسنی به اندازه پدرم بازهم دنبال هوسرانیه .
خوب بود دید جفتمون چادری هستیم وهیچ گونه ارایشی نداریم
زمانی که می خواستیم بیایم بیرون تابلوبود که فهمیده ما عمرا برگردیم به اون بانک
وخوبها رئیس اداره پست شهرستانمون که بدون هیچ گونه پارتی بازی و اشنایی وهیچ گونه توقع دیگه من ودوستم رو به عنوان کاراموز قبو کرد والان حدود ۲۰روزه که به اداره پست می ریم.
